تبليغاتX
ترنم عشق

























ترنم عشق

            

                  خیلی ممنون اینقدر اسون منو داغون کردی

 

                         واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

 

                  توکه حسی به این قصه نداشتی واسه چی

 

                       منو به محبت دو روزه مهمون کردی

 

                      همه عالم میدونستن که بری میمیرم

 

                        اما رفتی وهمه ادمو حیرون کردی

 

                خیلی ممنون واسه هرچی که اوردی به سرم

 

                 خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمیگذرم

 

                   من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

 

                    با همین سر به هواییت منو ویرون کردی

 

                       من با نگاه شیرین تو  فرهاد شدم

 

                       مگه این کافی نبود منو مجنون کردی

 

              

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

منو این سکوت دیوار             منو این شام دل ازار

یاری ام ده تا سپیده              فانوس شب رو نگهدار

که غریبم و پیاده                   من عاشق، من ساده

تک و تنها و پیاده                   من به یاری دو چشمام

شب رو با صدام شکستم        برای به تو رسیدن

دل به این سپیده بستم          ای رهاننده ی عاشق

منو از قفس جدا کن              قفل بی صدا رو بشکن

                       منو از خودم رها کن 

                        

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فاطمه|

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای تورا در انحصار قطره های اشک نبینم...

 

وتو برایم دعا کن ابر جشمانم همیشه برای تو ببارد،دعا می کنم و تو برایم

 

دعا کن که هرگز بی تو نخندم، من برایت دعا می کنم خورشید اسمان

 

زندگیت هیچگاه غروب نکند و تو برایم دعا کن که خورشید اسمان زندگیم

 

بی تو غروب کند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

i keep thinking a bout u every few minutes all day

 

          به یادتم هر لحظه و تمام روز...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

وقتی توی غصه هام عشق تو رو کم میارم

 

به دلم هزار و یک غم میارم

 

توی چشمات خودمو کم میکنم 

 

اسمون دلمو نم میکنم

 

پر بارون میشم از دیدن تو

 

پر ارزو واسه چیدن تو

 

گرچه داشتنت واسم خیالیه

 

بی تو اما....

 

          زندگیم چه خالیه ... 

         

     

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

رفتن تو مرگ منه دستای تو،تو دستمه

 

نگو باید جدا بشیم نبود تو نبودمه

 

بدون تو کم میارم تا پای جون دوستت دارم

 

اگه تو از من جدا بشی امید موندن ندارم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

 

 

 

                    

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام... 

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن ان چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دو رویها،فراموش کردنها و گسستن ها

ومن در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با انان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من انجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

  با من مهربان باش ان لحظه که از از تو دورم

یادت دلم را فرو می ریزد  

دستهایم سرد سرد است و من        

درپی روزهای بی تو...

فردا چه کنم. خاطرات را گم کرده ام                 

دوستم داشته باش شاید دگر فردایی نباشد...

که لبخند عمیق دردهارا بر من بگشایی

بیقرار ان لحظه ام که دگر با تو بودن را

و لحظه ای پرواز را در کنار تو نباشم

قلبم از احساس لبریز،تو احساسم را برانگیز

به نگاه تو سوگند که در میان نگاه ها

غریب و وامانده ام...

مرا در یاب پیش از انکه تو را دریابم

دیریست که از عشق نگفتم سخنی

از بس که جفا دیده ام و دل شکنی

امروز بگویمت پس از چند سالی چند

ای دشمن دل... همیشه در جان منی...

در پرستش نگاهت رویایی باورمان شد که تو شدی معشوق و من...

به نگاه تو لبخند میزنم که از مهری دل انگیز و جامی پراز سودای خیال

ومن بی گمان به تو وفا دارم...به تو که در باورم نمی گنجی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

اگه سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت 

بگین ازاینجا رفته و چاره ی دیگه ای نداشت

اگه سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین

بگین که جاگذاشته بود

پرسیدکجابهش نگین

 اگه بازم پرسید ازم

 اگه نکرد اشکاشو پاک

 چاره ای نیست بهش بگین...

 

فلانی رفته زیر خاک...

 

                 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

                        

                حلالم کن اگر دوری اگر دورم 

                  اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم  

                 بگو عادت کنم بی تو  که میدونم نمی تونم

                 که میدونی نفس هامو به دیدار تو مدیونم...   

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

 

                  

از تو انتظار نداشتم دستمو رها کني

من واست بميرم تو به ديگري نگاه کني

باورم نمي شه من از خدا تو رو بخواهم

تو واسه يکي ديگه شبا خداخدا کني

از تو انتظار نداشتم زير حرفات بزني

عينک نا مهربوني روي چشمات بزني

تو مي گفتي همه عشق و زندگيت منم

حالا مي خواي بري و خط روي رويات بزني

از تو انتظار نداشتم بسپريم دست خدا

بگي راه ما دوتا از اولش بوده جدا

کشتي ارزوهام ميون دريا مونده و

داره دنبالت مي گرده دنبال دنبال يه ناخدا

از تو انتظار نداشتم بشي رامه سرنوشت

منو بفرستي جهنم و خودت بري بهشت

همه ي مردم اينجا قصه مونو مي دونن

اخر قصه ولي چقدر غم انگيزه و زشت

از تو انتظار نداشتم که ازم دوري کني

همه ي محبتا رو از رو مجبوري کني

اخه کي خيال مي کرد تو پادشاه قلب من

با من ديوونه و عاشقت اين جوري کني

از تو انتظار نداشتم که فراموشم کني

مثه شمعي فوت کني خاموشم کني

هيچکي حدسشو نمي زد که تو جاي خاليتو

مهمون سکوت و تنهايي کني

از تو انتظار نداشتم که بشي مثل همه

هميشه مي گفتم از تو هرچي خوب بگم بازم کمه

همه از فرشته بودنت باخبر بودن

به همه گفته بودم خوبي تو زيادمه

از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکني

سنگ بي وفايي روي قلبم بزني

هيچکي جرات نمي کرد اسممونو جدا بگه

به گوش اسمونم رسيده بود مال مني

از تو انتظار نداشتم منو يادت بره

اون دوتا ستاره هاي روشنو يادت بره

ازتو انتظار نداشتم ولي حالا که شده

اين روزا داشتن انتظار يه چيز بيخوده

ديگه انتظاري از هيچکي تو دنيا ندارم

خودمم شايد يه روز خودمو تنها بذارم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دیر زمانی است که صدای سبز و شیرینت در سرای دلم نمی پیچد 

وگرمای چشمانت وجود سردوبی روحم راذوب نمی کند 

قلبم مملو از عشق توست تورا به نام زیبایت به زلالی چشمانت

و به پاکی عشقت در روزگاران بی کسی تنهایم نگذار ودوستم داشته باش...

من که از چشمان شبنم زده مهتاب امده ام از کنار صدای

عشق و طنین قلب شکسته ام وچشمان باران خورده،

امده ام تادوباره دراغوشت بگیرم واز غربت وتنهایی شبهای غریب بگویم،

از احساس باران هنگام لمس زمین،از ارزو هایی که بردل دارم

واز عشق تو برایت ترانه بسرایم...

 

 

    

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

                     

کاش مي شد سکوت غريبانه ي نيلوفرهاي اسير مرداب را معنا کرد!

اي کاش مي شد صحبتهاي شمع و پروانه را فهميد

اي کاش مي شد بيشتر مهربان بود و عاشقانه هم ديگر را دوست داشت.

اي کاش مي شد دل را با محبت و ارامش را با قلب پيوند زد.

کاش مي شد در اين دو روز زندگي بي رنگ بود مثل اب،پاک بود مثل

خاک،اما...

افسوس که زندگيها هزار رنگ است ودستها الوده به رنگ.

کاش وقتي به او مي انديشيدم قطرات اشک مي گذاشت تا او را در خيالم

خوب نظاره کنم،کاش زبان ودلم ياري ام مي دادند تا با تکرار نام او

اتش وجودم را براي لحظاتي خاموش کنم و حتي اگر شده براي لحظه اي

به ارامش برسم...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط فاطمه| |